چند سالی است بحث پیرامون دروغگویی در عرصه سیاست ایران بسیار داغ است و هر کسی از ظن خود دیگران را دروغگو و غیرصادق می داند و می نامد و در این عرصه سخن های گزاف بسیاری به زبان رانده شده است و رسانه ها نیز مدتی است که وظیفه اصلی خود را مقابله با این امر می دانند. اما در این بین یک طرف این ماجرا بیش از حد مدعی صداقت است و دائما بر طبل راستی و درستی می کوبد. این مطلب سر آغازی است بر کالبدشکافی رفتارهای سیاسی و رسانه ای جریان فتنه که در این مدت سخنان بسیاری توسط آنان مطرح شده که شاید کمتر بدان پرداخته شده است. حال که بیش از یکسال از انتخابات سال ۸۸ می گذرد و بسیاری از غبارها فرو نشسته شاید زمان آن رسیده است که بنگریم این جماعت چه گفته اند و چه کرده اند تا سیه رو شود هر که در او غش باشد.

۱- در اوایل تابستان سال ۸۸ موضوع باردار بودن یکی از خبرنگاران زندانی یکی از مهمترین خبرها پیرامون وضعیت بازداشت شدگان پس از انتخابات بود. پس از بازداشت مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی از اعضای سایت جمهوریت خبری توسط مادر امرآبادی منتشر شد مبنی بر اینکه وی باردار است. در خبر سایت ضدانقلاب روز آنلاین آمده است: "مادر مهسا امرآبادی، روزنامه نگار بارداری که در زندان به سر می برد خبر داد که دخترش با مسعود باستانی در زندان ملاقات کرده اند."
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/////-0dffa5d1f8.html
حتی سازمان های بین المللی در باره نیز وضعیت جسمانی این مادر باردار! ابراز نگرانی کردند: ارون رودز؛ سخنگوی کمپین بین المللی حقوق بشر در باره وضعیت مهسا امرآبادی گفت: «با توجه به وضعیت حاکم در بازداشتگاه ها و زندان های ایران، سلامتی و امنیت جانی مهسا و فرزند او در خطر جدی است.» رودز تاکید کرد "هر چند هیچکس خبری در باره مهسا ندارد، اما حتی بدون درنظر گرفتن بازجویی ها واحتمال شکنجه، فقط نگهداشتن او در وضعیت بی ارتباط با دنیای خارج برای یک چنین دوره طولانی به اندازه کافی برای آسیب زدن به او و فرزندش استرس زا بوده است."
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/07/090458.php
مدتی بعد مهسا امرآبادی با قید وثیقه آزاد می شود و یکی از حامیان وی درباره آزادی اش این چنین می نویسد:
دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹
مهسا امرآبادی از زندان آزاد شد
خدا را شکر. مهسا امرآبادی بعد از حدود ۷۰ روز بازداشت (از یکشنبه ۲۴ خرداد) امروز آزاد شد. مهسا امرآبادی را وقتی گرفتند باردار بود (قاعدتاً باید هنوز هم باشد، چون خبری از به دنیا آمدنش بچهاش در زندان نشنیدم.)
http://bahmanagha.blogspot.com/2009/08/blog-post_1587.html
حال ۱۱ ماه از آزادی امر آبادی می گذرد و ما نیز چون نگارنده این مطلب خبری از به دنیا آمدن فرزند این زوج نشنیدیم. نه اینکه گمان کنید اتفاقی افتاده است، خیر! فرزندی در کار نبود و اساسا این زن باردار نبوده است و جالب تر اینکه در جنبش سبز! هیچ کس نپرسید چرا این دروغ منتشر شد؟
۲- در این مدت خبرهای بسیاری پیرامون وضعیت وخیم این زندانی و شرایط اسفناک جسمانی آن دیگری منتشر شده است. این که یک فرد در درون زندان دچار مشکل جسمی ولو حاد شود پدیده عجیبی نیست که انسانها در بیرون از زندان نیز در سلامت کامل نیستند و گاه مریض می شوند اما اینکه به صورت مدام خبر مریضی حاد افراد درون زندان منتشر میشود و پیرامون آن تبلیغات گسترده صورت می گیرد انسان را مشکوک می کند که شاید کاسه ای زیر این نیم کاسه باشد. گاه آش چنان شور می شود که صدای زندانی نیز در می آید. در آخرین نمونه از این دست خبری توسط برخی سایت ها پیرامون وضعیت وخیم جسمانی ضیا نبوی از متهمان رخدادهای پس از انتخابات در اثر حمله عصبی منتشر شد:
http://www.daneshjoonews.com/news/student/1777-1389-04-10-18-04-09.html
بلافاصله پس از این خبر و در کمال تعجب این زندانی خبر مشکلات جسمی اش را تکذیب کرد:
http://www.bamdadkhabar.net/2010/07/post_3895/
و از همه جالب تر و شاید مضحک تر اینکه تعدادی از دانشجویان دانشگاه نوشیروانی بابل که البته هویت شان مشخص نشد! در نامه ای نوشته ضیا نبوی را محصول فشار دانستند و آن را رد کردند و به عبارتی به وی اعلام کردند که مریض است اما خودش بی خبراست!
http://parsdailynews.com/67449.htm
3- ربوده شدن دختر جواد امام از اعضای ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی هم در جای خود تامل برانگیز است. در ابتدای این قصه مضحک، مادر عاطفه امام مدعی می شود که فرزند اش را به دلایل سیاسی ربوده اند و مورد آزار و اذیت جنسی قرار داده اند:
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=6318
اما چند روز نمی گذرد که مشخص می شود که تمام این ماجرا ساختگی است و هیچ پایه و اساسی ندارد و باز هم همسر جواد امام مصاحبه ای انجام می دهد و می گوید که دخترش ربوده نشده وبه دنبال ماجراجویی بوده:
http://www.jahannews.com/vdcizqaq.t1aqu2bcct.html
و جالب تر اینکه در این مدت مدعیان درستی و صداقت که رسانه هایشان دروغ اول را پوشش داده بودند به راحتی از مابقی ماجرا می گذرند. گویی که اتفاق خاصی نیافتاده است.
۴- آخرین موضوعی که در این بخش به آن اشاره میشود، داستان سعیده پورآقایی است. در آغاز این ماجرا هرروز خبری به گوش می رسید. یکی می گفت: "برای همراهی با جنبش سبز فقط به پشت بام خانهاش میرفت، تا اینکه شبی آمدند، سه زن و دو مرد او را بردند برای همیشه!"، سایت دیگری خبر می داد: "پس از 20 روز جنازه او در یکی از سردخانههای جنوب تهران توسط مادرش شناسایی شد، نهادهای امنیتی از تحویل جنازه به خانواده پورآقایی خودداری ورزیدند و در عوض جنازه او را مخفیانه در قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا به خاک سپردند."
ماجرا آنقدر برای سبزها قابل اطمینان بود که شخص میرحسین موسوی را راهی مراسم ختم سعیده پورآقایی کردند و سایت نوروز این حضور را هم گزارش کرد: "مراسم ختم سعیده پورآقایی روز شنبه ۷ شهریور به صورت محدود در مسجد قلهک برگزار شد و نمایندگانی از جنبش سبز برای همدردی با خانواده داغدیده این شهید مظلوم در مراسم حضور یافتند."
بعدها به نقدها پیرامون دروغ پردازی ها نيز پاسخ جالبی داده شد:
norooznews.org/news/13976.php
در این میان بازار توصیف داستان سعیده پورآقایی با آب و تاب وصف ناشدنی داغ بود. پارلمان نیوز نوشت: "همزمان با انتشار خبر کشته شدن فردی با نام سعیده پورآقایی (آمایی) دختر جوانی که عنوان میشود اکنون پیکر او در یکی از قبور گمنام قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا دفن شده است، فردی با ارسال یادداشتی برای فراکسیون خط امام(ره) مجلس به روایتی از زندگی و بازداشت سعیده پرداخت."
این سایت خبری در ادامه متنی را با عنوان "دیروز همه گریستند"، درج کرد و نوشت: «سعیده دو سال بود که دیگر پدر نداشت. اگرچه آن وقت هم پدرش نمی توانست خیلی پابه پای دخترش تکاپو و هیاهو داشته باشد. جنگ از پدر سعیده جسمی بیمار به یادگار گذاشته بود که فقط "بود" هرچه بود پدرش بود و کوله باری از خاطرات و خطرات جنگ. خاطراتی از ۸ سال دفاع از ناوس ملت ایران و امید از اینکه ناموسش را بعد از او پاس خواهیم داشت. سعیده دو سال پیش پدرش را از دست داد. آثار به جای مانده از سلاح های شیمیایی دیگر توانی برای ماندن در او نگذاشته بود و او باید می رفت و همسر و دختر نوجوانش را که یادگار سالهای جنگ و امام بود به ما میسپرد…ما چه کردیم؟"
چندی بعد گزارش کمیته سه نفره ای که مسئول رسیدگی به این دست مسائل بود، منتشر شد. در این گزارش در خصوص سعیده پورآقایی از قول مهدی کروبی آمده بود: "این خانم فرزند شهید است و چند نفر از اعضاء خانواده او شهید شدهاند و از طرفداران آقای موسوی بودند که با مادرش شبانه تکبیر میگفتند آمدهاند او را در منزل دستگیر کردهاند و سپس او را مورد ضرب و شتم قرار دادهاند و پس از چند روز جنازه او را که بخشی از قسمت پایین بدن او با اسید سوخته بوده مخفیانه به خاک سپردهاند. افراد آقای میرحسین به منزل او رفتهاند و شنیدهام آقای میرحسین موسوی در جلسه ختم او شرکت کرده است و من هم قرار بود به منزل آنها بروم که فرصت نشد و فرزندم به سراغ آنها رفت."
در این گزارش در خصوص سعیده پورآقایی آمده بود: "– پدر وی شهید نبوده و چند سال پیش فوت کرده واصولاً (س – پ) تنها فرزند خانواده نیست و دختر شهید هم نمیباشد. ۲- مشارالیها با مادرش اختلاف داشته و از سال ۸۶ تاکنون ۶ مورد از منزل فراری شده و هر بار مادرش برای پیدا کردن او به مراکز انتظامی مراجعه داشته است و در مواردی پس از روزهایی به منزل برگشته و در چند مورد هم توسط مأمورین انتظامی با پسر و دختر دیگر دستگیر و زندانی و یا تحویل مادرش شده است."
مدتی بعد بود که بالاخره سعیده پورآقایی پیدا شد. او ماجرای خود را این گونه روایت کرد: "روز ۱۳ تیر از خانه بیرون رفتم. چون در قفل بود و مادرم ممانعت میکرد از تراس پریدم و پایم شکست، وقتی رفتم بیرون در راه با فردی آشنا شدم، خیلی حالم بد بود و بدنم زخمی شده بود من را به بیمارستان بردند و حدود دو ماه در خانه ایشان بستری بودم و از من پرستاری کردند. در این مدت یک بار یکی از افراد آن خانه بود به من گفت که عکس من را به عنوان کسی که در تظاهرات کشته شده در سایتها زدهاند."
سعیده در پاسخ به این سؤال گزارشگر که آیا در این مدت هیچوقت نخواستند او را به خانه برگردانند؟ گفت: "بله، سؤال می کردند اما من چیزی نمیگفتم و چون حالم بد بود، میترسیدم مادرم مرا اینطور ببیند حالش بد شود، چون بیمار هم هستند. اما وقتی که در سایتها آنطور خبر دادند خیلی تعجب کردم و اصلاً باورم نمی شد."
او ادامه داد: "حتی اگر میخواستم برگردم، با شنیدن این شرایط می ترسیدم،چون من که زنده بودم ترسیدم برگردم و واقعاً بلایی سرم بیاورند."
در واکنش به زنده شدن سعیده پورآقایی رسانه های سبز اما طریقی دیگر را پیش گرفتند و این همه را سناریوسازی نهادهای امنیتی کشور خواندند! و توضیح دادند که فریب خورده اند. سوالی که وجود داشت این بود که بر فرض درستی این توجیه کودکانه برای فرار از فشار افکار عمومی آیا نزدیکان موسوي و کروبی همه اطلاعاتشان را به این شکل به دست می آورند؟!
اما این به اصطلاح فریب خوردن ها یکی، دو مورد نبود که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. این همه در رسانه های برون مرزی بازتاب می یافت و اخبار آن در اختیار نهادهای حقوق بشری و… قرار می گرفت تا در سیاه نمایی وضعیت ایران سوژه های ساختگی بیشتری برای طرح داشته باشند.
اصلاح طلبان نه تنها هیچ گاه اعتراض نکردند و هیچ گاه توضیح ندادند که با چه پشتوانه منطقی به مراسم ختم این دختر رفته اند و اخبار مربوط به او را با آب و تاب تمام در رسانه هایشان منتشر کرده اند، بلکه در جای شاکی نشستند و نهادهای امنیتی را مسئول این ماجرا دانستند! آیا تواتر این فرافکنی می توانست در افکار منطقی جلوه کند؟ آیا با پذیرش مدعای اصلاح طلبان، درستی سایر اطلاعاتی که در این زمینه ها به آنها می رسید و آنها نیز سراسیمه منتشر می کردند نیز زیر سوال نمی رفت؟
باید از آقای موسوی پرسید چگونه است که در آخرین سخنرانی اش از رسانه های سبز می خواهد که با دروغ سازمان یافته دولتی مقابله کنند:
http://www.rahesabz.net/story/19909/
اما خود و حامیان اش به این سادگی دروغ می گویند؟ نکند دروغ خود را ترجمه به راستی و درستی می کنید و از تاکتیک های مقبول جهت انجام مبارزه! تلقی میكنند؟ شاید در برهه ای کوتاه و به دلیل غبارآلود بودن فضا با دروغ هایتان عده ای را اغفال کردید اما "همه را برای همیشه نمی توان فریفت."