نگرانيهاي ما، نشاط شما
بيشتر آنها بلافاصله بعد از اين جملههاي معترضه فضا را از دلنگرانيهاي روزمره خود پر ميكنند و به قول معروف از زمين و زمان مينالند. بسياري از ما عادتمان شده است كه از هر چه داريم و نداريم بناليم و برخي از ما حتي نام اين عادت نه چندان مناسب يعني ناليدن را در قالب ژستهاي روشنفكرانه جا ميزنيم.
انگار عادتمان شده است كه همه چيزمان را يا صفر يا صد ببينيم و گويي كه بين اين صفر تا صد هيچ چيز ديگري نيست. براستي آيا تمام آنچه در اطرافمان هست و ميبينيم قابليت ناليدن و غر زدن دارد؟
آيا نميتوان واقعا در جواب امثال اين دوست كه در پس پرسش خود قطعا به دنبال پاسخي دلگرمكننده و لبخندي دلنشين است پاسخي گرم داد و گفت كه تا شقايق هست زندگي بايد كرد؟ براستي آيا نميتوان. براستي آيا نميتوان كمي و تنها كمي حتي در سختترين لحظات زندگي هم خوشبين و اميدوار بود؟ شايد بسياري از ما و شما كه اين جملهها را ميخوانيم به نظرمان اين يادداشت زيادي خوشبينانه به نظر بيايد. شايد فكر كنيد كه از سر دلخوشي يا سرخوشي است. شايد پيش خودتان بگوييد كه مگر ميشود؟
با اين اوضاع و احوال و با اين آمد و شد شتابان روز و شب و با اين همه گرفتاريها مگر ميشود كه نگران نبود. مگر ميشود استرس و اضطراب نداشت؟ مگر ميشود نناليد؟ مگر ميشود حرص نخورد؟ براستي آيا نميشود؟ آيا در سختترين لحظات زندگي برايتان اتفاق نيفتاده كه با يك سلام دلگرمكننده از يك دوست تمام غصههايتان به ناگاه فراموش شده است؟
آيا اتفاق نيفتاده كه با شنيدن صدايي گرم ناگهان از دريچههاي نااميدي به گستره اميد وارد ميشويم. آيا تمام نگرانيهاي ما ريشهاي و آنقدر عميقند كه از خود ما براي رفع آنها كاري برنميآيد؟
اگر در مسير حركت رو به جلوي خود مدام آيه ياس نخوانيم و مثل گويندههاي راديو سرشار و با نشاط با صداي بلند به زندگي سلام كنيم، شايد آن وقت اين جملات را زيادي خوشبينانه و سرخوشانه ندانيم و شايد آن وقت كمي با خودمان حساب و كتاب كرديم كه چه بخشي از نگرانيهاي ما حاصل اشتباهات خود ما يا حاصل توقعات زياد از حد ماست.
آيا نميتوانيم امروز صبحمان را مثل گويندههاي راديو آغاز كنيم و با صداي بلند بگوييم: زندگي سلام. زندگي تو را دوست دارم. من نگران نيستم. من تو را دوست دارم. تو هم مرا دوست بدار و كمكم كن.

